![]() |
![]() |
|
| دلنوشته |
|
سوال مي کنم : چرا نميشه محبوب ترين خلقت رو ببينم؟ . تو مي دوني اما به روم نمياري . من دوباره مي پرسم ... تو از « العجل العجل يا حسين » گفتنهاي اهل کوفه ميگي و از عاشورا . من نمي فهمم ازت صدباره مي پرسم ... باز غرورم رو نمي شکني به جاش امتحانم مي کني .من امتحانت رو رد مي شم اما باز نمي فهمم باز سوال مي کنم و باز ... و باز ... و ... محکم تر از هميشه سوال مي کنم .سخت تر از هميشه امتحانم مي کني .من زمين مي خورم اين بار مي فهمم . تو با مهربوني بلندم مي کني . من ازت خجالت مي کشم: يا رب ظلمت نفسي ... تو اشکامو پاک مي کني ... ديگه اون سوال رو نمي پرسم ديگه مي دونم حالا فقط مي پرسم چقدر طول مي کشه اونقدر چشمام لايق بشه که محبوب ترين خلقت رو ببينم . تو مي گي از همين حالا شروع کن . حالا من يه منتظرم براي اون لحظه . و مي دونم تو از من منتظرتري . تو که هميشه از من به من مهربانتري . پس دستم رو بگير... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 23:15 توسط كبوتر |
|
|
اولين نامه غربت رو برا امام حسن(ع) نوشتم ...آخ علي(ع) تو هم كه غريبي! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 22:49 توسط كبوتر |
|
|
«بسم الله الرحمن الرحیم»
آموخته ام كه: عشق مركب حركت است نه مقصد حركت نه زمان .آموخته ام كه: اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد. آموخته ام كه : بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي خلاق ترين فرد( خالق يكتا) است. آموخته ام كه: مهم بودن خوب است.ولي خوب خوب بودن از آن مهمتر . آموخته ام كه : تنها اتفاقات كوچك زندگي است كه زندگي را تماشايي مي كند.آموخته ام كه :خداوند متعال همه چيز را در يك روز نيافريد پس چطورمي شود كه من همه چيز را در يك روز بدست آورم.آموخته ام كه: چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد.آموخته ام كه: اگر در ابتدا موفق نشدم با شيوه اي جديدتر دوباره بكو شم. آموخته ام كه: موفقيت يك تعريف دارد:باور داشتن موفقيت .آموخته ام كه : تنها كسي كه مرا شاد مي كند.كه مي گويد تو مرا شاد كردي . آموخته ام كه: زندگي مثل طاقه پارچه است، هر چه به انتهاي آن نزديكتر مي شوي سريعتر مي گذرد. آموخته ام كه : بايد شكر گزار باشيم كه خدا هر آنچه مي طلبيم را به ما نمي دهد . آموخته ام كه :هر چه زمان كمتري داشته باشيم كارهاي بيشتري انجام ميدهيم . آموخته ام كه : هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمكش نيستم دعا كنم . آموخته ام كه: زندگي جدي است ولي ما نياز به دوستي داريم كه لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم . آموخته ام كه:تنها چيزي يك شخص مي خواهد.فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميدنش . آموخته ام كه: لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد . آموخته ام كه: باد با چراغ خاموش كاري ندارد . آموخته ام كه: به چيزي كه دل ندارد نبايد دل بست . آموخته ام كه: خوشبختي جستن آن است نه پيدا كردن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 6:28 توسط كبوتر |
|
|
عجب ماه رمضونيه...خيلي دلم گرفته.... عجيب ...... همه حرفم شده يه چي :
حســــــــــــــــــــــــــــــيـن ديوونم كردي ارباب
اللهم ارزقنا توفيق الطاعه و بعد المعصيه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 22:35 توسط كبوتر |
|
|
حرم كوچيك تو مناي عشقه قبله و كعبه من رو به دمشقه شما شاه عالمي ما هم فقيريم اونقده ميگيم رقيه تا بميريم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 19:32 توسط كبوتر |
|
|
خواهم که در اين ميکده آرام بميرم گمنام سفر کرده و گمنام بميرم عمريست مرا مونس جان نام حسين است دل خواست که در سايه اين نام بميرم |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 1:35 توسط كبوتر |
|
|
اي همه تاريخ مديونت جوان
وي هميشه عشق ممنونت جوان
با تو هستم اي جوان مهربان
باتو هستم اي مسلمان جوان
حال تا سر چشم باش و گوش باش
فتنه دورت را گرفته هوش باش
يوسفم از گرگ ها آگاه باش
با خبر از راه و صدها چاه باش
دور تا دورت پر از اهريمن است
در رهت اي دوست صد ها دشمن است
كافرند اما مسلمان چهره اند
گرگ هايي در لباس بره اند خیل صیادان کمینت کرده اند
اشعري ها قصد دينت كرده اند
واي من گر صيد صيادان شوي وای اگر مجذوب شیادان شوی عاشق حق پيرو باطل مشو
شیعگی کن از علی غافل مشو ای جوان مانند زهرای جوان با علی تا آخرین ساعت بمان
ياعلي |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 1:16 توسط كبوتر |
|
|
گر نعمت وصل تو برازنده من نيست بگذاركه در سايه ديوار تو باشم۰۰۰
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مرداد 1385ساعت 17:24 توسط كبوتر |
|
|
كسي هست كه بدونه كه دروغ گفتن و تهمت زدن و غيبت كردن از نظر بچه مذهبيا كجا اشكال نداره؟؟ چيه تو دنياي واقعي خسته شديم از اينكه اداي آدماي خوب و بازي كنيم يا داريم عقده ايميشيم ، ميام تو نت تا يه كم تفريح كنيم و خوش باشيم ، حتي اگه اين خوش بودن بازي كردن با آبروي آدماي بي گناه باشه.خدا پدر اين ياهو رو بيامرزه آخه آدما ياد ميگيرن چطوري مردم و سركار بذارن ، ياد ميگيرن به دروغ گفتن عادت كنن. آدما ياد ميگيرن با هر مدل آدم با پروفايل مخصوصاونا حرف بزنن . متاسفم برا خودمون كه نمي فهميم همون دروغِ گناه كبيره تو نت هم گناه كبيره است همون تهمت كه خيلي از اون نهي شده تو نت هم از بدترين كار هاست. همون غيبت كردن كه مثه خوردن گوشت بدن برادر دينيه تو نت هم همون حالت و داره.... ايكاش يكي يه كتاب در مورد اخلاق در نت و مي نوشت.. نمي دونم چرا ماها اينقد دوست داريم كلاه شرعي برا كارامون درست كنيم.... خدايا به ما اين درك و بده كه خيلي از كارا رو كه از سر نفهمي انجام ميديم ، به زشتيشون علم پيدا كنيم..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 12:31 توسط كبوتر |
|
|
سر و جان در پي كار تو نموديم و نشد
هرچه دل داشت نثار تو نموديم و نشد
سوسن و ياسمن و ياس به يمن قدمت
گلِ گلزار تو نموديم و نشد
زرد شد برگ امل ، ريخت به پاي تو صنم
حاصل عمر نثار تو نموديم و نشد
بر سر دار بنوشند شراب از لب يار
سر سراسيمه به دار تو نموديم و نشد
يك دم اين بخت نگون سار مرا يار نبود
كاين دل لاله فگار تو نموديم و نشد
ز چه رو بازار دل آزار دل زار شدي
دل بيمار كه زار تو نموديم نشد
تو قرار از دل ديوانه ربودي و بشد
دل ديوانه به كار تو نموديم و نشد
...................................... جليل زارع |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 14:46 توسط كبوتر |
|
|
آقا سيد هم رفت.
مثه همه خوبايي كه زود زفتن سيد هم رفت. هر سال اين موقع سيد داشت برا مادر ميخوند. هر سال اين موقع با ننه ننه گفتن هاي سيد صفا ميكرديم. ولي امسال فاطميه رو بدون صداي سيد شروع كرديم و بدون سيد تموم شد. سيد سرطان حنجره داشت .حنجره اي كه اونو خرج اما حسين كرد . هنوزم كه هنوزه صداي حسين حسين گفتن سيد تو گوشامونه... ۴۰روز تو كما بود. 40 روزي كه از فاطميه اول شروع شد و به فاطميه دوم ختم شد .....شب جمعه ، شب زيارتي امام حسين .ع.نزديك اذون صبح ،هفت مادر .... سيد دلمون خيلي برات تنگ ميشه. خيلي............... ميگن از اما صادق (ع) پرسيدن شما چقد شيعيانتون و دوس دارين ؟ ايشون فرمودن : همان اندازه كه شيعيان ما محبان و دوستداران ما رو دوس دارن. آقا به خدا ما خيلي سيد و دوس داشتيم سيدِ نوكر حضرت زهرا، خادم حضرت رقيه. يادش بخير وقتي سيد ميگفت : آرزوم اينه رقيه اي كه هستي نور عينم ميگن آخرين جملاتش اين بوده كه به رقيه(س) بگيد منو شفابده...سيد شفا پيدا كرد...مثه مادرش... يه چي ديگه خيلي دلمو شكوند اينه كه : كافيه يه بازيگر يا به قول اونا هنرمند نوك انگشتش خون بياد تو اخبار سراسري تندي اعلام ميكنن . همه اونايي كه تهمت زدن براشون خيلي آسونه آخرين حرفمو بزنم.... راستي ، سيد قبل اينكه آقا بياد پركشيد. يادش بخير كه ميگفت: شنيدم يار نداري...رفيق و غمخوار نداري
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 1:43 توسط كبوتر |
|
|
چه ميشود گره از اين دو چشم خسته وا كني چه ميشود به خلوتت براي من دعا كني
به آسمان چشم تو منم كه خار ديده ام چه ميشود كه خار را به دست خود جدا كني
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 0:47 توسط كبوتر |
|
تو اي صفاي ضميرم چرا نمي آيي؟ چرا بهانه نگيرم چرا نمي آيي؟؟ اگرحجاب ظهورت وجود تار من است خدا كند كه بميرم ، چرا نمي آيي؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 1:26 توسط كبوتر |
|
|
اي تو كه گوشه چشمت غم عالم ببرد حيف باشد كه تو باشي و مرا غم ببرد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 1:22 توسط كبوتر |
|
|
براي ما كه خسته جان و دل شكسته ايم نه... ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدي!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 1:3 توسط كبوتر |
|
|
غلام داري هزار هزار ديوونه ها چه بي شمار اين همه سينه چاك داري |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 1:43 توسط كبوتر |
|
|
خار چشمت بودم آقا ،خوب شد خود را از چشم تو انداختم ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم تیر 1385ساعت 18:3 توسط كبوتر |
|
|
اندكي فكر كن به آنهايي فكر كن كه هيچ گاه فرصت آخرين نگاه و خداحافظي را نيافتند. به آنهايي فكر كن كه در حال خروج از خانه گفتند روز خوبي داشته باشي و هرگز روزشان شب نشد به دوستاني فكر كن كه ديگر فرصتي براي در آغوش كشيدن يكديگر ندارند
و ايكاش زودتر اين موضوع را مي دانستند. به افرداي فكر كن كه بر سر موضوعات پوچ و احمقانه روبه روي هم ايستادند و بعد غرورشان مانع از عذر خواهي مي شود و حالا ديگر روزنه اي براي بازگشت وجود ندارد من براي تمام رفتنگاني كه بدون داشتن اثر و نشانه اي از مرگ ناغافل و ناگهاني چشم از جهان فرو بستند سوگواري مي كنم. من براي تمام بازماندگاني كه غمگين نشستند و هرگز نمي دانستند كه: «آن آخرين لبخند گرمي است كه به روي هم مي زنند و اكنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند و گريه مي كنند» به افراد دور و بر خود فكر كنيد كساني كه بيش از همه دوسشان داريد. لحظه حال تنها فرصتي است كه براي رسيدگي و مراقبت از عزيزانت داري.... اند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 0:26 توسط كبوتر |
|
|
ما به چاي پررنگ عادت كرده ايم !! امام حسين سه نوع شهادت داشتند:شهادت تن ،شهادت نام و شهادت هدف. مردم ما فعلا مثل چاي خورهايي شده اند كه چاي كمرنگ اونا رو نمي گيره ، اين عاملي شده تا بعضي اهل منبر براي اين كه مردم گريه كنند،روضه هايي رو كه از جهت مدرك ضعيفند ،بخوونند. مردم ما به روضه هاي داغ و پر حاشيه عادت كرده اند و اين گاهي مداح و روضه خوان روابه اشتباه مي اندازه. شنيديد كه گريه بر امام حسين حتي اگر به اندازه پر مگسي باشد اجر بي شماري داره ولي اين درسته كه ما هر چي گناه بخوايم بكنيم بعد بگيم چه اشكالي داره ما گريه كن امام حسين هستيم. اين شعري كه پايين نوشتم و بخونيد و نظرتون و بگيد. خوراك او همه مال يتيم است گناه او عظيم است خطا در شهر و هم درقريه كرده ولش كن گريه كرده اگر برذمه او حق الناس است خدا را ناشناس است براي خود جهان را فديه كرده ولش كن گريه كرده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 16:36 توسط كبوتر |
|
ديشب رويايي داشتم شب تمام روزاي عمرم و مثه يه فيلم مي ديدم. يكي مال خودم يكي مال خدا.راه ادامه داشت تا تموم روزا تموم شه.اون وقت وايسادم و به عقب نيگاه كردم،بعضي جاها فقط يه رد پا وجود داشت. زندگيم بود،روزايي با بزرگترين رنج ها،ترسها و دردها...اون وقت بود كه از خدا پرسيدم:خدايا!تو به من گفتي كه تو تموم زندگيم با من هستي و منم قبول كردم با تو زندگي كنم.خواهش مي كنم به من بگو چرا اون لحظات درد آور منو تنها گذاشتي دوست دارم و به تو گفتم كه در تمام سفر با تو خواهم بود من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت،نه حتي براي لحظه اي و من چنين نكردم.هنگامي كه در آن روزها يك رد پا بر روي شن ها ديدي ،من بودم كه تو را به دوش كشيده بودم ............................................................................................................................... نشريه خيمه با كمي دخل و تصرف
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 12:58 توسط كبوتر |
|
|
بسم رب الشهداءو الصديقين شهيد............. شهيدان بر شهادت خنده كردند كاش ما هم مي فهميديم شهيد كيه؟چيه؟اصلا زمينيه؟ مي گن شهيدا حالا پيش خدا روزي مي خورن..........تا حالا فكر كردي اين يعني چي؟؟؟؟ پس گوش كن ،ببين،صداي آدمايي رو مي شنوي كه معني عشقو با خونشون رقم زدن.ولي حالا چرا هيش كي با صد تا كلمه قشنگ هم عاشق نميشه.چرا دلا رو تو قفس زندوني كرديم.چرا دوبيتياي چشمامون پره ايهامه.چرا ديگه كسي يه استواري كوه اعتماد نمي كنه.چرا؟؟چرا؟؟چرا؟؟؟... ....... كجان اون مرداي آسموني كه با نگاهاي پر مهرشون نقش سبز عشق و به روي برگاي زرد خزوني مي زدن و نياز نيمه شباشون تسلاي زخم شب بوها بود.اونوقتايي كه خاكريزا دلبري و معني مي كردن واونور تر خاك ريزا عطر دلاويز نيايش با خون عاشقان به هم مي پيچيد. من كه دوره جنگ نبودم فقط وقتي خاطرات رزمنده ها رو مي خونم مي بينم واي كه ما آدما چقده عوض شديم.مي گن اونوقتا خودشون و رو مين مينداختن تا بقيه رد شن ولي حالا چي ،حالا بقيه رو مي ذارن زير پا تا فقط خودشون رد شن.اين يعني مصيبت.امام (ره)فرمودند:"جنگ نعمت است."حالا مي فهمم اين يعني چي. بياين نذاريم فرياد ها تو گلو بشكنه،نذاريم تو هياهوي درختا آهواي زخمي فراموش شن.خودمون هم فراموش نكنيم شهيداي هميشه ناظر و كه از خون خودشون وضو گرفتن و تو هفت وادي عشق نماز خوندن.... جايي كه هر چه بود، خدا بود...............................
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 19:12 توسط كبوتر |
|
|
به نام خدا قال مهدی (عج):ما از اخبار شما آگاهيم و هيچ اخباری از شما بر ما پوشيده نيست.سلام ،يه سلام به همه اونايی كه دارن اولين يادداشتای منو می خونن.راستش نمی دونم بايد از كجا شروع كنم و چطوری بنويسم .ديدم حالا كه امشب ،شب نيمه شعبونه خوبه سر آغاز وبلاگم يه سخن از مولامون صاحب الزمان(عج) باشه. مي خوام از همون اول خودمونی بگم . ديدی وقتی يكی رو خيلی دوست داری يا خيلی برات عزيزه هميشه سعی می كنی جلو چشمش باشی و خودی نشون بدی هرجا اون هست تو هم، همون ورا می پلكی .هر چی دوست داره خودت و مجبور می كنی دوست داشته باشی و از هر چی بدش مياد به خودت تلقين می كنی كه تو هم بايد بدت بياد. خلاصه يه جورايی وجودت و تو وجودش حل می كنی تا جايی كه هر دوتون يكی می بيني!!! مطمئنم كه تو هم آقات و دوست داری درست همون جوری كه اون تو رو دوست داره ،كه اگه دوست نداشت مهرش تو دلت نبود.حالا راست و حسينی بشين با خودت فكر كن تا حالا چند بار شده برنامه هات و بر طبق خواسته هاش تنظيم كردي؟؟؟تا حالا چند بار بهش قول دادی و زير قولت نزدي؟؟؟نمی گم چند بار زير قولت زدی چون حسابش از دست خودت هم در رفته!!!چند بار شده حسش كنی و خيالت راحت باشه كه ازت راضيه؟؟؟يا چند بار خودت تو وجودش غرق ديدي؟؟؟و هزار تا سوال ديگه كه اگه بگم شايد كم بياري. حالا خودت و آقات بيا توبه كن از توبه كردن.بيا از امروز يه جور ديگه با آقا تا كن ببين چه حالی بهت می ده.راستی يادش باشه كه خود آقا گفتند: ما از اخبار شما آگاهيم و هيچ اخباری از شما بر ما پوشيده نيست . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 12:28 توسط كبوتر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
يه وبلاگ ساده كه نويسنده ش تكلف نمي دونه .فقط زبوني هم بشه بهش مي گن:عشق رضا(ع)
|
| پیوندها |
|
صفحات انتظار در فراق گل نرگس بي قرار ظهور فقط خدا صحيفه حضرت زهرا(س) منتقم زهرا(س) ترنم انتظار ×شهر ماه× در تكاپوي انديشه ها |
|
RSS
|