![]() |
![]() |
|
| دلنوشته |
ديشب رويايي داشتم شب تمام روزاي عمرم و مثه يه فيلم مي ديدم. يكي مال خودم يكي مال خدا.راه ادامه داشت تا تموم روزا تموم شه.اون وقت وايسادم و به عقب نيگاه كردم،بعضي جاها فقط يه رد پا وجود داشت. زندگيم بود،روزايي با بزرگترين رنج ها،ترسها و دردها...اون وقت بود كه از خدا پرسيدم:خدايا!تو به من گفتي كه تو تموم زندگيم با من هستي و منم قبول كردم با تو زندگي كنم.خواهش مي كنم به من بگو چرا اون لحظات درد آور منو تنها گذاشتي دوست دارم و به تو گفتم كه در تمام سفر با تو خواهم بود من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت،نه حتي براي لحظه اي و من چنين نكردم.هنگامي كه در آن روزها يك رد پا بر روي شن ها ديدي ،من بودم كه تو را به دوش كشيده بودم ............................................................................................................................... نشريه خيمه با كمي دخل و تصرف
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 12:58 توسط كبوتر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
يه وبلاگ ساده كه نويسنده ش تكلف نمي دونه .فقط زبوني هم بشه بهش مي گن:عشق رضا(ع)
|
| پیوندها |
|
صفحات انتظار در فراق گل نرگس بي قرار ظهور فقط خدا صحيفه حضرت زهرا(س) منتقم زهرا(س) ترنم انتظار ×شهر ماه× در تكاپوي انديشه ها |
|
RSS
|